نمیدونم میای اینجا یا نه اما این وبلاگ فقط واسه تو و عشق تو درست شده
هر بار که میخام تعطیلش کنم بعد یه مدت پشیمون میشم واقعا نمیدونم چرا
این پست برعکس بقیه ی پستها حرف دلمه
هنوز بعد 1 سال تو تنها کسی هستی که با تمامه وجود دوسش دارم
همراهت هم که خاموشه به نژاد هم نمیخام زنگ بزنم
اگه اومدی اینجا بهم زنگ بزن یا حداقل یه اس بده
منتظرتم
عدنان
این وبلاگ از الان به بعد تعطیله شاید واسه همیشه شاید هم موقت پس تا بعد
توی خیابونو نگاه میکنی از پشت شیشه
اون که از پشت درختا میگذره
شاید منم
که دارم تنهایی با یاد تو پرسه میزنم

باورم نمیشه دستات
توی دست من نباشن
رو در و ديوار خونه
گرد تنهايی بپاشه
تو همونی كه می گفتی تو دنيا
هيچ كی مثل من پيدا نميشه
تو همونی كه می گفتی قلبم
مال تو باشه واسه هميشه
باورم نميشه چشمات
بره مال ديگرون شه
با غريبه آشناشه
با غريبه مهربون شه
تو همونی كه می گفتی تو دنيا
هيچ كی مثل من پيدا نمی شه
تو همونی كه می گفتی قلبم
مال تو باشه واسه هميشه

توست ... و زماني که به تو فکر مي کنه ... ....احساس مي کنه که زندگي
واقعا با ارزشه .... پس هر گاه احساس تنهايي کردي ... اين حقيقت رو به
خاطر داشته باش ... ...يک نفر.... ...يک جايي ... ....در حال فکر کردن به
توست...


از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
برای گم کردن خویش
رها شدن از کم و بیش
برای در خود گم شدن
جدا از این مردم شدن
بهانه ی گریه می خوام
بهانه ی فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان
بهانه ی گریه ی من
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
از من دیگه هیچی نمونده
امروز هوا هوای گریه س
گونه هامو بارون پوشونده





یه روز دوستی از عشق پرسید:
فرق ما دو تا چیه؟
عشق گفت:تو با یه سلام شروع می شی ولی
من با یه نگاه
عشق از دوستی پرسید:
حالا از نظر تو فرق ما دو تا چیه؟
دوستی گفت:من با یه دروغ تموم می شم و تو با مرگ
امشب به وسعت تمامی شبهایی که تورا نداشتم......
دلم به حال تنهایی خود سوخت......
درکنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را......
به دست اشکهایم می سپارم......
تا همچون تودر خاطراتم مدفون شوند.....
میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم.....
نه به آن مفتی که تو خریدی......
به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام.......

زندگی به من آموخت که چگونه عاشق باشم اما نیاموخت که چگونه فراموش کنم
زندگی به من آموخت که چگونه دوست بدارم اما نیاموخت که چگونه دل بکنم
زندگی به من آموخت که درد ورنج چیست اما نیاموخت که چگونه تحمل کنم
زندگی به من آموخت که حقیقت تلخ است اما...
شبي غمگين , شبي باراني و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت ديدار اوماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من مي گفت تنهايي غريب است
ببين با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستي ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبي به پا کرد
او هرگز شکستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا.. 
اگه می دونستی چقدر تنهام همیشه برام اشک می ریختی،
اگه می دونستی همیشه اشک می ریزم.هیچ وقت
تنهام نمیذاشتی...
هیچ وقت...

کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته...
خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟!
نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم
آن،غريبي و جدايي هست..؟؟؟
اما...............
خداحافظ خداحافظ

پرسيد به خاطر کي زنده هستي ؟
با اينکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم 
به خاطر تو بهش گفتم به خاطر هيچ کس
پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي ؟
با اينکه دلم داد ميزد به خاطر دل تو با يه بغض غمگين گفتم به خاطر هيچي!
ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي ؟
در حالي که اشک تو چشمش جمع شده بود گفت به خاطر کسي که به خاطر هيچ زنده ست
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير .
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم
راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
درخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور
سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي
کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او
زنده بماند
نوعش؟؟؟بدترین نوعش اینه که بدونی اونی که خیلییییییی دوسش داری
هیچ وقت ماله تو نمیشه.اینکه بدونی یه روزی از کسی که دوسش داری
باید جدا بشی چه بخوای چه نخوای.......
۱۷سال پیش ناخواسته و ندانسته در این دنیای سراسر رنجو بد بختی بدنیا امدم
حال فقط یک ارزو دارم ان هم رهائی ...
رهائی از این دنیا که مردمانش فقط شعارشان صداقت بود و هیچ کس بدان عمل نکرد ......
و اکنون اگر به این زندگی سیاه ادامه می دهم مجبورم...
مجبور به زندگیم؟؟؟

بیمی به دل ز مرگ ندارم
که زندگی جز زهر غم نریخت شرابی به جام من ...
گر به من تنگنای ملال آور حیات آسوده یک نفس زده باشم حرام من
کاش میتونستم فریاد بزنم ...
و بگم نمیخوام پامو تو دنیایی که مردمان او جز دروغ و نیرنگ و آزار یکدیگر چیزی بلد نیستن بیام!
کاش خدا وقتی بنده هاشو می آفرید بهشون اجازه میداد خودشون تصمیم بگیرن
ماازاین راه با هم آشنا شدیم

به همین راحتی!!!!!!

اگر چه از تو دورم ولی حرف های گرمت امید بخش دل من است
می خوام بازم بهت بگم دوست دارم تا عشقم رو باور کنی و بدانی که
قلبم خالصانه و عاشقانه برای تو می تپد
صادقانه اقرار می کنم بی تو هر لحظه برایم مرگ است و قسم به پاکی
چشمانت که تا ابد دوست دارم
بی تو تنهایم. گوشت با من باشه: تو رو دوست دارم
تولدت مبارک عزیزم
آری به او بگوئید...
بگوئید که من...
تا ابد در کنارش می مانم...
به او بگوئید که همیشه به یادش هستم...
به او بگوئید که فقط او را می پرستم...
به او بگوئید که بدون حضورش من هم نخواهم ماند...
به او بگوئید که تمام خاطراتم با یاد اوست...
به او بگوئید که روزی دستانم را به دستانش می رسانم...
عشق....!!!
من / عشق
پاک یعنی
سرزمین لحظه
یعنی بیداد
عشق من
باختن عشق
جان یعنی
زندگی لیلی و
قمار مجنون
در عشق یعنی... شدن
ساختن عشق
دل یعنی
کلبه وامق و
یعنی عذرا
عشق شدن
من عشق
فردای یعنی
کودک مسجد
یعنی الاقصی
عشق / من
عشق آمیختن افروختن
یعنی به هم عشق سوختن
چشمهای یکجا یعنی کردن
پر ز و غم دردهای گریه
خون/ درد بیشمار
عشق من
یعنی الاسرار
کلبه مخزن
اسرار یعنی
کار دل ساخته است
در پریشانی این بهت وسکوت
قسم ات میدهم ای آیه عشق
چشم به راهم نگذار در حسرت
نگذارم تنها
که من خسته فتادم از پا
نتوانم بگریزم از عشقت
نتوانم بگیرم دستت

چاره ای نیست
اما.........
دل بریدن سخت است





